به سوی خدای ناشناخته
To the Unknown God
لوسییا و پسر ۱۷ سالهاش، گابریل، تنها دوستمند هم دارند. پدر خانواده وقتی خواهر بزرگتر گابریل، آنا، هشت سال پیش به دلیل سل از دنیا رفت، خانواده را ترک کرد. حالا لوسییا در یک آسایشگاه بیماریهای پایان زندگی کار میکند و با پروفسور بازنشستهٔ رِدِتی و سایر بیماران در مراقبتهای پایان عمر دوست میشود که از فاجعه شخصی لوسییا چیزی نمیدانند. با گذشت زمان، آنها به او کمک میکنند تا بفهمد چگونه «زندگیناپذیر را زندگی کند».