یادنگار: فراموش نشود
Unremember
جوانی به نام جوانا جان روحش را با ادبیات و راک تغذیه میکند. در سال هزار و سیصد و هفتاد و نه، وقتی عفو عمومی در برزیل اعطا میشود، او ناچار به همراه خانوادهاش از پاریس به کشور که به سختی به یاد میآورد، بازمیگردد. در شهری که به دنیا آمده بود و پدرش به اجبار نامشخص شده بود، تکههای حافظه از کودکی در ریو دو ژانیرو به دست میآورد. همه چیز واقعی نیست، همه چیز تخیل نیست. و با یادآوری، جوانا باید داستان خودش را در زمان حال بنویسد.