نامش هارلد بود
His Name Was Harald
هارالد مردی مدنیمآب و سالخورده با ویلچر است که هنوز در پی فرصت بزرگ برای گروه راک آهنگین خود است. وقتی نه به تماشای آنتیکوندْران مینشیند و نه با دوستش استافان از آبجو محلی مینوشد، در زمینهٔ معاملات اشیای عتیقه فعال است. اغلب کالاهای دزدی شدهاند، «یافتهشده» در خانههای خالی روستا. روزی زنی جوان در را بر او میکوبد. او میگوید که هارالد پدر اوست. داشتن دختر بزرگسال برای هارالد شوکآور است، اما این پایان ماجرا نیست. دلیل مراجعهٔ دخترش این است که فرزند خود او ربوده شده و او هیچکس دیگری ندارد که به آن تکیه کند…