خط داستانی
شش دهه پس از ویرانی هستهای، چند بازمانده در یک منطقه صنعتی خراب دست و پنجه نرم میکنند. نیکو ده ساله با پدربزرگش لِکسی زندگی میکند و باور دارد قلمروشان «بهشت» ارزش دفاع دارد. لِکسی نیکو را به نفرت از بازماندگان رقیب در کنار خط آهن تلقین میکند. برخورد خشونتآمیز با کودکی وحشی درگیری شدیدی را به وجود میآورد که در آن کودکان به جایگاه قدرت بزرگسالان خدمت میکنند. با تشدید خشونت بزرگسالان، نیکو درمییابد که لِکسی آن انسانی که میپنداشت نبوده است. ورود خانوادهٔ زنی به نام زهی نشان میدهد که مرزها زنداناند و فرار پیامدهای کشندهای برای کودکان به همراه دارد.