خط داستانی
یک سرباز سالها خدمت کرده است. به عنوان پاداش یک طبل کهنه گرفت و به جایی رفت که چشمش به آن دوخته بود. بسیار راه رفت و به کلبه رسید و در آن کودک خردسال در حال گریه بود چون جادوگر تندرو پدر و مادرش را نابود کرده بود.
یک سرباز سالها خدمت کرده است. به عنوان پاداش یک طبل کهنه گرفت و به جایی رفت که چشمش به آن دوخته بود. بسیار راه رفت و به کلبه رسید و در آن کودک خردسال در حال گریه بود چون جادوگر تندرو پدر و مادرش را نابود کرده بود.