خط داستانی
مونترال، ۱۹۹۱. دلفیس، یازده ساله، در محلهای کمبرخوردار و خانوادهای ناپایدار بزرگ میشود. شبى تصمیم میگیرد کنترل زندگیاش را به دست گیرد و طوفان شود. با برق روی هدبان و انگشت میانی بالا، جهان را که جایی برای او نیست ترک میکند. پیروی پلیس و خدمات حفظ جوانان در تعقیب اوست و او با مادر دردمند و برخوردهای مهمی در خیابان روبهرو میشود. با فائق آمدن بر خود، ماجراجوییاش مانند سفر جادهای است از هوچلاق تا بری، از یک خانواده به خانواده دیگر. با انگیزهای نوجوانی شتابان، آزادیاش به بیتفاوتی نسبت به حاشیهنشینان میخندد. آداب اجتماعی در لحن قاطع و ضربآهنگ پایداری به هم میریزد. بین موسیقی پانک و مارژو، طوفان به ما میخورد بدون اینکه منتظر مردن باشد