اسب آسیاب
علی، مردی صادق و باعـــرض، هنگامی که به آنجا منتقل میشود به استانبول میرود. او با خواهرش حاضره و برادر شوهرش یاقوب زندگی میکند. نُسیکهٔ یاقوب، آیشِه، نیز در همان خانه زندگی میکند. از روزی که کارش را بهعنوان کارمند دولتی آغاز میکند، علی به کلاهبرداران و رشوهگیران اطرافش واکنش نشان میدهد. در نتیجه، رئیسش و سایر کارمندان دولت با این وضعیت احساس ناراحتی میکنند. وقتی یاقوب با پولی که برای ساخت مساجد جمع کرده فرار میکند، علی و آیشِه تنها میمانند. ازدواج میکنند تا یکدیگر را از دست ندهند و علی از کارش بهدلیل جلوگیری از رشوهگیری کارمندان دولت اخراج میشود و به روستا با آیشِه میرود. یاقوب که به استانبول فرار کرده، با اصرار از علی و آیشِه میخواهد به او بپیوندند. خانوادهٔ علی که با ناچاری به سوی یاقوب میروند، هرگز نمیتوانند از دردسرهایشان فرار کنند.