خط داستانی
بعد از بیست سال بی خبری، گورو جورج واکر به خانه برمی گردد تا املاک مادربزرگ را مدیریت کند. گویی از رویای طولانی بیدار شده باشد، خانه کودکی او تخریب شده و از آثار سکونت گزینان پر شده است. در تلاش برای نجات گذشته، جورج سقوط می کند و به جمجمه اش ضربه میزند و همراه با رویاهای روشن و بینش بیداری، ترس به واقعیت حاکم می شود. با ورود هیجان به زندگی او، باورش عمیق تر می شود که کسی یا چیزی در پی کشتن او است.