خط داستانی
این فیلم درباره انتقام زاگور از چهار مردی است که خانوادهاش را مورد آزار قرار دادند. رودریگو، لوپز و شریف معدن را که زاگور کشف کرده، تصاحب میکنند و حتی سهمی به او نمیدهند. آنها او را در بیابان گرسنه، تشنه و پیاده رها میکنند. در طول سفر، او با آقای تیلور و دخترش آشنا میشود. آقای تیلور به زاگور یاد میدهد که چگونه به سرعت از تفنگ استفاده کند. زاگور به عقب برمیگردد و حسابش را با کسانی که به او آسیب زدهاند تسویه میکند. اما شرورها بیکار نمینشینند. آنها خواهرزاده زاگور، کاتیتو، مادر و پدرش را میکشند. آنها همچنین آقای تیلور را میکشند و اسبش را میدزدند. زاگور با دختر آقای تیلور ازدواج میکند و سپس به ترتیب از رودریگو، لوپز، شریف و کارلو انتقام میگیرد.