خط داستانی
یک دهقان پیر از چودسکی، زاهور، به پودستات جوان ادعا می کند که قبل از مرگ پودستات پیر، سیصد سکه طلا را به پدرش بازگردانده است. از روی طمع، زاهور حتی تصمیم می گیرد در دادگاه سوگند دروغ بخورد. طلبکار خشمگین او را از خشم خداوند هشدار می دهد. پسران زاهور، ماتیج و وندرا، برای به دست آوردن دختر یک آهنگر، نانا، با یکدیگر رقابت می کنند.