ترینش ناامیدی
Verzweiflung
اولریکه که از زندان آزاد شده است در ابتدا به خاطر گناه مرگ دخترش خود را منزوی می کند با سیکس تماس می گیرد و رابطه ای شکل می گیرد اما از تماس فیزیکی ترس دارد آنها با هم دوباره دیدار می کنند و این دیدار برای او معنای خاصی پیدا می کند