خط داستانی
دختری به نام "علف" با والدین خواندهاش در کلبهای در کوه زندگی میکند و به طور مکرر به یک استراحتگاه نزدیک میرود تا شیر و تخممرغ بفروشد. در یکی از سفرهایش، او با یک میلیونر بدخلق به نام جورج باسست دوست میشود که بعداً تمام داراییاش را به او به ارث میگذارد. ماشین رالف لانگ از شیب پایین میرود و او از ویرانهها بیرون کشیده میشود و توسط علف مراقبت میشود، که به زودی با جذابیت و سادگیاش او را مجذوب میکند. اما در بیمارستان، کنت استوارت شهوتران عکسی از دختر در حال شنا در یک استخر کوهستانی میگیرد و آن را در باشگاهش بزرگنمایی میکند.