خط داستانی
وقتی گریس ریمند، نامزد الکلیاش نیل گارت را به غرب دنبال میکند، او را در یک کلبه کثیف در بیابان پیدا میکند. مجبور به انتخاب بین تجاوز توسط اوباش یا تسلیم شدن به خواستههای جنسی نیل، گریس با نامزدش زندگی میکند. یک سال بعد، گریس جیمز استیپلتون، یک معدنچی طلا را از مرگ در بیابان نجات میدهد و به او کمک میکند از چنگال طمع نیل فرار کند. قبل از اینکه نیل بتواند او را تنبیه کند، او را بیهوش کرده و به نیویورک فرار میکند، جایی که با الیور وست، جواهرفروشی که بیناییاش رو به زوال است، آشنا و سپس ازدواج میکند. برای کمک به هزینههای پزشکیاش، گریس یک داستان کوتاه میفروشد، اما نیل ظاهر میشود و تهدید میکند که گذشتهاش را فاش میکند مگر اینکه درآمدش را به او بدهد. در نهایت، الیور درباره گریس و نیل متوجه میشود و از شوک نابینا میشود. مصمم به بازگرداندن الیور، گریس از استیپلتون، که اکنون یک دلال ثروتمند است، کمک میگیرد تا نیل را متوقف کند و عمل جراحی بازگرداندن بینایی برای الیور تأمین کند. وقتی الیور اعتراف نیل درباره گذشته دشوار گریس را میشنود، در نهایت او را میبخشد.