خط داستانی
لینا، یک دانشآموز باوقار، بر خلاف میل پدرش با آلوارو، یک جوان بوهیمی که ثروتش را هدر میدهد، رابطهای برقرار میکند. آنها تصمیم میگیرند از زیر نظر پدر فرار کنند، اما در ایستگاه قطار یک گدا زخمی به لینا درباره اشتباه بزرگش هشدار میدهد. آلوارو زخم او را با دستمالی که حروف اول نامش روی آن نوشته شده، پانسمان میکند و لینا با کمال میل جواهراتش را به او میدهد و در عوض به آلوارو اطلاع میدهد که تصمیم دارد این ماجراجویی را ادامه ندهد. زن گدا مورد حمله قرار میگیرد و کشته میشود. جسد او با دستمال آلوارو پیدا میشود و او به جرم قتل متهم میشود. اگرچه او بیگناه است، برای محافظت از لینا سکوت میکند.