خط داستانی
یک یتی در برف. فلیکس با کولهپشتی در حال سفر از میان برفها. او به دشتهای آفتابی گلهای آفتابگردان میرسد. عمو تام در حال نواختن بانجو و فرزندش در حال رقص است. فلیکس به آنها ملحق میشود. موسیقی مردی عصبانی (که شبیه یک مدیر سیرک لباس پوشیده) را بیدار میکند. او با شلاقش بانجو را میشکند و به عمو تام تهدید میکند. مامی در حال پختن پنکیک است. فلیکس تابهاش را به بانجو تبدیل میکند و سبیلهایش را به عنوان رشتهها استفاده میکند. خانواده دوباره میرقصند. مرد عصبانی به دنبال آنها میافتد و فلیکس بانجو را به یک دوچرخه تکچرخ تبدیل میکند تا فرار کند.