خط داستانی
فلکس در حال قدم زدن در برف در زادگاهش، بیلبوردی را میبیند که مصر آفتابی را تبلیغ میکند و میگوید که چهار تا از نه زندگیاش را میدهد تا به جای یخ زدن در برف، در آنجا باشد. سپس صدای گریهای از فروشگاه فرش دوستش عبدول میشنود و متوجه میشود که دوست دختر عبدول توسط یک شیخ مصری ربوده شده است. فلکس قول میدهد که او را نجات دهد و سوار بر یک فرش جادویی که عبدول در فروشگاه دارد میشود، کلمه جادویی را میگوید و به مصر پرواز میکند تا به وعدهاش عمل کند.