خط داستانی
سال هزار و نهصد و چهل و دو. دلْم دیویس جوانی سرکش و با ایدهآلهای بلند به ارتش میپیوندد تا هیجان و ماجراجویی بیابد. شبى به خانه برمیگردد، به طور غیرمنتظرهای به مادر بیوهاش ایوانا و برادرش الفِد دیویس بازمیگردد. بدون اجازه غایب است و در تراس خانههای ویکتوریایی در دهکدهٔ خود مخفی میشود. با وجود حملههای مکرر پلیس نظامی، مخفی میماند زیرا پی برده که گنارهٔ خانهها همگی به هم پیوستهاند. دلْم از خانه به خانه میگردد تا مخفی بماند و با هر خانوار حضور مییابد و به روش آنها خو میگیرد.