خط داستانی
ما در یک روستای زیلند در سالهای قبل از خواندن چوبها هستیم. یعقوب، پسر آلدمن یپه، از مزرعهای به مزرعه دیگر میرود و برای جلسه شهر صدا میزند. امروز کشاورزان باید ملاقات کنند تا درباره زمان شروع برداشت چاودار بحث کنند. کشاورز جوان که مشتاق شروع کار است، اعتماد زیادی ندارد که بتوانند به توافق برسند. وقتی به خانه میرسد، از پدرش میپرسد چرا نمیتوانند فوراً برداشت کنند. شاید مانند دفعه قبل باشد، وقتی چاودار در مزرعه خراب شد. او نمیفهمد که همیشه باید منتظر دیگران باشند. کشاورز پیر به او تذکر تندی میدهد: "ظاهر نکن که از آنچه هستی، باهوشتر هستی!"