خط داستانی
میکا همان کار را انجام میدهد. او عاشق کلودیا میشود که تا آن زمان برایش چندان شناخته شده نبود و عشق به نقش پدر شدن را در دل میپروراند. دوستان و آشنایان کودکانشان را به او میآورند و میکا به طور ناخودآگاه به نگهداری از کودک میپردازد. هرچند که میتواند مانند این باشد، اما یک چیز وجود دارد که میکا نمیداند: فرزند کلودیا فرزند او نیست. کلودیا نیز در مورد زندگی و عشق به طرز توافقی تغییر یافته است که اکنون قادر به سازگاری با آن نیست.