خط داستانی
دو سارق بانک، کارل و بنّی، در حال فرار از شهر هستند. با نزدیک شدن همهمهای به شهر روستایی گولارگامبون، تعطیلات آخر هفته آرام تبدیل به کابوسی پر سروصدا میشود. کارل و همدستش بنّی بانکها را میدزدند اما خودروی فرار روشن نمیشود. رییک به سرعت گم میشود و مورد تیراندازی قرار میگیرد، در خانه دوستش با نام وی با نامزدش خیانت میکند. در عین حال سوزِت که پول ندارد و عاشق جیببری است، خودروی رییک را میدزدد. سرانجام پس از تعقیب ماشین و کار با چاقو در کافهها، رییک به خانه بازمیگردد و با تصمیمی بزرگ، روند زندگیاش را تغییر میدهد. در میان بازدید از مناظر، دزدی خودروها و کار با کاتر، رییک و سوزِت عاشق میشوند.