خط داستانی
مرد نابینا در آنچه شاید جنگل باشد بیدار میشود. آن چه لمس میکند یا میشنود در رنگ است و جهان بیرون از آنچه برای ما دیده میشود، سیاه و سفید است. ابتدا به اطرافش نگاه میافکند، سپس ترس او را فرا میگیرد؛ آن چه میشنود و لمس میکند و خیال میپردازد او را میترساند. شهامت مییابد تا خود را ابراز کند، با شدتِ حیوانی تقریبا. او متوجه میشود مردم برای تماشای او جمع شدهاند در حالی که مأمور پلیس سعی دارد او را از خطر بیرون بکِشد.