خط داستانی
بیجو، دوازده ساله، با برادرش ماریو مجسمه ساز زندگی می کنند. با شنیدن خبر کارناوال بیساؤ از رادیو، رویاش دیدن کارناوال را می بیند اما از دیدن آن منع شده است. او فرار می کند و در جنگل گشت می زند، از شالیزارها عبور می کند تا به رودخانه کنار شهر می رسد. برادرش در کارناوال او را جست وجو می کند