خط داستانی
در سال هزار و نهصد و شصت و چهار، دو دوست دبیرستانی، برای گذراندن تابستانی در حومهٔ میشیگان و سپس رفتن به دانشگاه، میروند. با آنان کشاورزی تنها به نام جک بودل آشنا میشود که به آنها پناهگاهی میدهد. با گذشت روزها، کلیندل کمک به مزرعه میکند و به مردی که پدر او را ندارد میرسد، در حالی که برای بریس دختری محلی به نام سیدِی عشق پیدا میکند. تابستان فراموشنشدنی خیلی زود به پایان میرسد اما خاطرات آن باقی میماند. چهار سال بعد بریس و کلیندل به مزرعهٔ جک بازمیگردند و فهمیدند که نمیتوان به عقب بازگشت.