خط داستانی
تیم، که اکنون یک مرد خانواده محترم است، با دوست قدیمیاش بودی روبرو میشود. بودی تیم را قانع میکند که با او بیرون برود با شعار: "بخند، بخند، بخند!" تیم به همسرش زنگ میزند تا به او بگوید "کمی دیرتر میآید"، در حالی که بودی او را قانع میکند که برای یک معامله جدید یا یک برنامه شگفتانگیز با او بماند و به این ترتیب در کشور پرسه میزنند. در این مسیر، از همه پول میگیرند و با آافکه، دختر جوان و زیبایی آشنا میشوند. آیا تیم برای همه اینها خیلی پیر نیست؟