خط داستانی
مارتین دورانلی پسر جوانی است با مادری کودکنفس، پدری گریزنده و برادری بستری با سندرم داون. برای کنار آمدن با این وضعیت، به شخصیت دیگری از درون خود پناه میبرد که گِرجی نام دارد. پس از دستگیری در هنگام تلاش برای سرقت در یک فروشگاه، او با زنی مشتری که به او دل میسوزاند دوست میشود، اما این دوستی به زودی به هوس بدل میگردد.