خط داستانی
رامداس فردی با اعتماد به نفس است و به همه اطرافیانش اعتماد دارد. وقتی اوضاع برایش بد میشود، زندگی پسرش، بانسی، را به کارمند مورد اعتمادش، روناکلال، میسپارد و میرود. او به طور منظم پول به روناکلال میفرستد تا مخارج پسرش را تأمین کند، اما روناکلال این پول را برای تحصیل پسرش، دیپک، استفاده میکند و بانسی را بیسواد نگه میدارد و او را مجبور به کارهای دستی میکند. سالها میگذرد، روناکلال اکنون ناتوان شده و به بانسی وابسته است، زیرا دیپک او را ترک کرده و با یک دختر ثروتمند ازدواج کرده و با خانواده همسرش زندگی میکند. روناکلال نمیتواند به رامداس روی بیاورد و او را نادیده میگیرد و بانسی بدون اینکه بداند پدر واقعیاش کیست بزرگ میشود. آیا روناکلال قادر خواهد بود حقیقت را به رامداس بگوید وقتی که او برمیگردد، یا فقط اجازه خواهد داد دیپک تنها وارث تمام املاک و داراییها باشد؟