خط داستانی
راج کمار یک تاجر ثروتمند است و از هر چیزی زشت متنفر است. وقتی همسرش، کاملا، باردار میشود و پسری زشت به دنیا میآورد، از دکتر ماثور میخواهد به همسرش بگوید که فرزندشان مرده به دنیا آمده است. دکتر ماثور کودک را به رحمت و همسرش، نسیبان، میدهد که او را با آغوش باز میپذیرند. اما بدبختی به سراغشان میآید، زیرا کودک، که پیاره نامیده میشود، به طور تصادفی خانهشان را آتش میزند و نسیبان را میکشد. رحمت سپس به روستای خود نقل مکان میکند و به پیاره مهارتهای لازم برای نواختن سازها و آواز خواندن را آموزش میدهد. سالها بعد، رحمت فوت میکند و به پیاره میگوید که او در واقع یک هندو است. دکتر ماثور بقیه اطلاعات را برای پیاره پر میکند و یک نمایش موزیکال ترتیب میدهد و امیدوار است که راج از تنفرش نسبت به پسرش که حالا بزرگ شده، عبور کند.