خط داستانی
نیروهای سفید به سمت روستا در حال نزدیک شدن هستند. یک گروه کوچک از سربازان ارتش سرخ تصمیم میگیرند که غیرنظامیان و یک سرباز زخمی را به مکان امنی منتقل کنند. این وظیفه مهم به عضو جوان کُمُسومول، یفیمکا، سپرده میشود. کالسکهها روستا را ترک کرده و در جادههای جنگلی سفر میکنند، اما راه خود را گم میکنند. در شب، در یک توقف استراحت، یفیمکا، مادرش و ورکا درباره آینده، درباره یک ساختمان چهلطبقه با یک برج، یک ستاره و یک نورافکن صحبت میکنند - بگذار بدرخشد!