خط داستانی
در تلاش برای گرفتن یک مرغ برای شامش، هِنری کوچک، جوجهتیغی، به مزرعهٔ فغورن لِگهورن و سگ مزرعهای که همیشه با هم در حال جنگ هستند، میرود. فغورن سعی میکند بارانی از بتن را بر روی سگ بریزد، اما ناگهان لولهٔ بتن به موقعیتی درست بالای فغورن کشیده میشود و او زیر بتن پوشانده میشود و در حالتی شبیه به "فکر کردن" منجمد میشود. هِنری کوچک یک طناب به فغورن که زیر بتن است وصل میکند و او را به خانه میکشد تا یک شام مرغ سختجویدنی داشته باشد.