خط داستانی
توکیو، ۱۸۹۰. به دلیل طمع، یک سری سوءتفاهمها و ناکامیهای شجاعت، نامزدی کانیایچی (یک دانشجو) و میا (دختر بدهکار کانیایچی) لغو میشود تا میا بتواند با تومیاما، پسر یک بانکدار ثروتمند، ازدواج کند. در ناامیدی تلخ، کانیایچی با دوستانش قطع رابطه میکند، تحصیلاتش را رها میکند و اعلام میکند که دیگر انسان نیست. او به یک قرضدهنده شاگردی میکند و به زودی بیرحم و ثروتمند میشود. چند سال بعد، میا در misery است و شوهرش به او بدرفتاری میکند. او به کانیایچی میرود تا طلب بخشش کند؛ اما او او را پس میزند. او اکنون توسط آکاکاشی، که خود یک قرضدهنده بیرحم است، تحت تعقیب است. آیا چیزی میتواند قلب سخت کانیایچی را از شیطان طلایی آزاد کند؟