خط داستانی
یک مادر دایناسور سه بچه زیبا به دنیا میآورد، اما چهارمی "زشت" است. او به خاطر اینکه برادرانش با او بازی نمیکنند و به او بدرفتاری میکنند، دچار احساس حقارت میشود. وقتی یک ببر دندانتیغی بزرگ میآید، بچه دایناسور از شکارچی میخواهد او را بخورد. دایناسور کوچک میگوید: "من را بخور، من را بخور... من صورتی دارم که حتی یک مادر هم نمیتواند دوست داشته باشد." در نهایت "دینو زشت" روز را نجات میدهد و مادرش او را با بوسهها و آغوشها پر میکند.