خط داستانی
دو خیاط به نامهای فرانزی و میزی یک فروشگاه کوچک در حومه وین افتتاح کردهاند. اما میزی بر این باور است که دوستش میتواند زندگی بهتری داشته باشد اگر با کارل، پسر صاحبخانه که مدتهاست به او علاقهمند است، ازدواج کند. در کنار آنها، یک آقای نسبتاً باکلاس زندگی میکند که میزی او را دوست ندارد. یک روز، یک زن هیجانزده وارد استودیو میشود، لباسهایش را پاره میکند و از دختران میخواهد که طوری رفتار کنند که انگار در حال اندازهگیری او برای یک لباس هستند، در صورتی که شوهرش هم وارد شود. در واقع، شوهر حسودش، استفان، ظاهر میشود و از اینکه متوجه میشود همسرش، گردا، به او خیانت نمیکند، خوشحال است. اما میزی و فرانزی مطمئن هستند که او با آن آقای باکلاس همسایه دیدار کرده است.