خط داستانی
یک سالون قطبی. سگ کوچک، دن مکفو، در حال بازی یک بازی ماربل شبیه به پینبال در عقب است. دوست دخترش، سو، که صدایش شبیه کاترین هپبورن است، در کنار او ایستاده است. یک غریبه وارد میشود و به سو نگاه میکند؛ او شروع به مبارزه با دن میکند. بعد از اینکه دن به زمین میافتد، او غریبه را متهم میکند که چیزی در دستکش دارد؛ داور چهار نعل و یک اسب پیدا میکند. بعد از اینکه مبارزه مدتی ادامه مییابد بدون نتیجه، راوی چند اسلحه پرتاب میکند، چراغها خاموش میشوند و دن شلیک میشود یا نه؟