خط داستانی
در ونیز، دانیله یک لایروبی را اداره میکند که در حال حفر یک کانال جدید به نام "کانال فرشته" است. او با آنا، که بسیار جوانتر از اوست، ازدواج کرده و این دو یک فرزند به نام آندره دارند. به دلیل یک آسیب کاری، دانیله نمیتواند همسرش را به یک مهمانی همراهی کند. در آنجا آنا با "کاپیتان"، یک ملوان جوان آشنا میشود که در انتظار سوار شدن به یک کشتی بزرگ اقیانوسپیماست و به عنوان بلیطفروش در ونیز کار میکند. کاپیتان به زن جذب میشود و او نیز نسبت به جذابیت مرد بیتوجه نیست، به طوری که در پایان مهمانی، آن دو در آغوش هم میافتند و بوسهای میزنند، غافل از اینکه آندره کوچک از دور آنها را تماشا میکند. حال آندره در رابطه بدی با مادرش قرار دارد و این او را بیمار میکند. آنا بین محبتهای خانوادگی و رابطهاش با ملوان جوان دچار تردید است. در نهایت، این کاپیتان است که تصمیم میگیرد با اولین کشتی که حرکت میکند، برود، حتی اگر آن کشتی لوکس نباشد که او آرزویش را داشت.