خط داستانی
چارلی آسانپول، بهترین گدای ناتوان جعلی در نیویورک، سگ محبوبش را از دست میدهد و دختر یک فاحشه در حال مرگ را به فرزندی میپذیرد تا جای خالی در قلبش را پر کند. اما همدستانش به خاطر احساساتش او را مسخره میکنند و او کودک را طرد میکند تا بهطور مخفیانه در امنیت حومهای دور بزرگش کند. او او را به عنوان یک خانم جوان بزرگ میکند بدون اینکه از تاریخ واقعیاش یا تاریخ خود او باخبر باشد؛ اما وقتی متوجه میشود که احساسات او به سمت غیرمنتظرهای رفته است، این موضوع زندگی آرامشان را به پایان میرساند، بحران وجدان ایجاد میکند و فرصتی برای «چشمسفید» شرور فراهم میآورد...