خط داستانی
ساعتساز جوان سوابی، کریستوف بیهلر، عاشق لورله، دختر رئیسش است. روزی، مالک کارخانه، فردیناند هاوزگر، کریستوف را به سمت خود میکشاند و جوان به نظر میرسد که دختر سوابی را فراموش کرده است. چهار سال بعد، او از لورله خواستگاری میکند، اما ازدواجشان تحت ستاره خوبی نیست. در حالی که کریستوف، که مدتهاست با همسرش از استان سوابی دور شده، در حال پیشرفت شغلی است، به تدریج لورله را نادیده میگیرد و به زودی از ریشههای سادهاش شرمنده میشود. احساس بیمحبتی و نادرستی، لورله را وادار به ترک او و بازگشت به خانه آشنا در جنگل سیاه میکند. تنها در این زمان است که کریستوف متوجه ارزش همسرش میشود. او منتقل میشود و مدیر شعبهای از هاوزگر در جنگل سیاه میشود. حالا هیچ چیزی مانع آشتی آنها نیست.