خط داستانی
پس از مرگ پدرش، یک دوست ارثیهی چالها را در یک عروسک پنهان میکند که چالها آن را به خانهی جدیدش در مهمانخانهی عمهاش میبرد. در همین حال، رابرت استنلی، که به تازگی نامزدیاش با اوژنیا ابوت را به پایان رسانده و به دنبال استراحت و آرامش است، نیز به عنوان مهمان در خانهی عمه میماند و او و چالها به سرعت عاشق یکدیگر میشوند. سپس یک بحران در بازار سهام فشار زیادی بر داراییهای رابرت وارد میکند و او باید پول زیادی به دست آورد تا از یک فاجعه جلوگیری کند. چالها متوجه میشود، پول را از عروسک برمیدارد، به کارگزار رابرت میدهد و در نتیجه امپراتوری مالی عشقش را نجات میدهد. حالا که دوباره به وضعیت مالی خوبی رسیده، رابرت میتواند به عشق فکر کند و بنابراین او و چالها شروع به برنامهریزی برای ازدواجشان میکنند.