خط داستانی
خانواده جورדן، فیلیپ و روت، به همراه همسر فیلیپ، پالی، و دکتر وینترپ نیوبری، خواستگار روت، در ایستگاه میلفورد کُرنس، ماساچوست، از خانم جوردن خداحافظی میکنند و به سمت غرب میروند تا بر روی زمینهای بیثمر ویران شدهای کار کنند که به آنها از طرف پدر مرحومشان به ارث رسیده است. پس از رسیدن به غرب، آنها کار خود را آغاز میکنند، اما این کار به هیچ وجه موفقیتآمیز نیست. در آستانه تقسیم بزرگ، استیون گنت، مردی وحشی و بیادب از غرب زندگی میکند و به خاطر رفتارهایش مورد احترام عادتکنندگان به سالون و سالن رقص میلر در شهر است، جایی که او و دو نفر از آشنایانش به نامهای پدرو، یک مکزیکی نیمهنژاد، و داچ، نوعی خشن از غرب، به آنجا میروند.