خط داستانی
در شب طوفانی، یک زن جوان پاریسی از خواب بیدار میشود و صدای ویولن را از خانهی همسایه میشنود. صبح روز بعد، او با الیسی، موسیقیدان، آشنا میشود و آنها عاشق هم میشوند. اما خوشبختی ازدواج آنها کوتاهمدت است. همسر شروع به رفتن به کابرِهای میکند که الیسی به عنوان ویولنیست در آنجا کار میکند، در کنار یکی از دوستان شوهرش، و او از ازدواجش ناامید میشود. وقتی الیسی از خیانت همسرش باخبر میشود، سعی میکند به سن، بپرد، اما پلیس او را مهار میکند. او به کابرِه برمیگردد، دیوانه، و در آنجا در میان استخوانها زندگی میکند و زمان میگذرد.