خط داستانی
کارنوس، یک خلافکار، به زندان فرستاده میشود. او زندانی بسیار سرسختی است و قسم میخورد که وقتی آزاد شود، انتقام خود را از کلانتر بگیرد. در روز آزادی خلافکار، کلانتر برونچو بیلی، یک قانون شکن، را دستگیر کرده و به عدالت میبرد، که ناگهان توسط قانون شکن از اسبش به زمین میافتد و مجبور میشود که به تنهایی در دشتها راه برود. برونچو بیلی بر روی اسب کلانتر فرار میکند و ندانسته در خانه کلانتر برای غذا توقف میکند. او از طریق یک پنجره میبیند که خلافکار در حال گرفتن جان همسر کلانتر است.