خط داستانی
پس از مرگ همسرش، نوزاد تنها چیزی بود که برای کلانتر باقی مانده بود، وعدهای از امید در آینده و بازتابی از همه چیزهای عزیز در گذشته. اما کلانتر وقتی برای نوزاد در آغوش گرفتن ندارد، بنابراین نوزاد سفر طولانی به سمت خویشاوندان در سراسر بیابان را آغاز کرد. سپس کلانتر به دنبال شکار "مردان بد" بیابان فراخوانده شد و در آنجا یک کشتی چمنزاری متروکه را پیدا کرد، ساکنان آن مرده بودند و نوزادش گم شده بود.