خط داستانی
یک دشمنی با یک بحث سیاسی آغاز شد. سپس قاضی اعلام کرد که اگر پدربزرگ پرداخت نکند، وسایل خانگیاش را توقیف خواهد کرد. پدربزرگ آنقدر عصبانی بود که تنها چیزی که از مبلمان باقی گذاشت، هیزم بود. وقتی فهمید که عملش او را در معرض قانون قرار داده است، با خانوادهاش فرار کرد، اما پس از گم شدن یک نوزاد، که اکنون در دست دشمن بود، به خانه برگشت.