خط داستانی
مردی مسافر در یک استراحتگاه تابستانی که توسط یک کشاورز و همسرش اداره میشود، تعطیلات میگذرانید و عاشق یک بیوه ثروتمند میشود. نزدیکی این دو باعث ناراحتی کشاورز میشود و او سعی میکند به طرق مختلف آنها را دلسرد کند. دو بار، با نگاه کردن از پنجره، او درامر فریبنده را میبیند که به همسرش توجه میکند و وقتی به داخل میدود، متوجه میشود که بیوه برگشته و توجه درامر را به خود جلب کرده است. او تفنگش را برمیدارد و سعی میکند درامر را بترساند، اما همسرش آن را از او میگیرد و در حالی که او را وادار به انجام کارهای آشپزخانه میکند، از او محافظت میکند.