خط داستانی
دوروتی و کاهزن اکنون در شهر زمردی هستند. آنها با جادوگر دوست شدهاند و به همراه نجار، شیر ترسو و چندین موجود جدید و دلپذیر دیگر، در اوز سفر میکنند -- زلزله -- و به شهر شیشهای میروند. کاهزن خوشحال است که فکر میکند بالاخره قرار است مغزش را به دست آورد و مانند دیگر مردان باشد؛ نجار مصمم است که قلبی به دست آورد و شیر ترسو از اوز بزرگ برای شجاعت درخواست میکند. همه اینها توسط اعلیحضرت اوز برآورده میشود. دوروتی پرنسس را انتخاب میکند. -- مانگابوهای خطرناک. -- به چاله سیاه و دوباره بیرون. سپس ما جیم، اسب کالسکه، و هزاران سورپرایز خوشایند را میبینیم که ما را مجذوب میکند.