خط داستانی
یک کودک آمریکایی بومی که توسط مادرش و دیگر افراد قبیله مورد آزار قرار میگیرد، به همراه خانوادهاش به یک شهر نزدیک میرود تا مایحتاج بخرند. در آنجا، یک زوج سفیدپوست و دختر جوانشان با کودک دوست میشوند و به او یک عروسک میدهند، اولین و تنها اسباببازی او. در همین حال، یک فرد قبیلهای به طرز وحشیانهای توسط یک مستعمرهنشین کشته میشود. خشمگین، بومیها نقشه انتقام میکشند و یک گروه جنگی برای حمله به شهر سازماندهی میکنند. بومیها همچنین عروسکی را که به کودک داده شده بود، از او میگیرند و آن را میشکنند. کودک برای عروسک شکستهاش سوگواری میکند و آن را با مراسم سنتی قبیله دفن میکند. نگران این که دوستان جدیدش در هنگام حمله آسیب ببینند، کودک پیش از گروه جنگی به سمت شهر میدود تا هشدار حمله قریبالوقوع را بدهد. در این حمله، کودک به گلولهای اصابت میکند و به سختی به محل دفن عروسکش میرسد. او به تنهایی میمیرد.