تیانیانکس
علیرغم توصیهٔ یک استاد اخلاقیِ افسانهشناسی که نگران بود، گروهی از دوستان مدرسه تصمیم میگیرند در تعطیلات، در طول هفتهٔ مقدس، سفری خارج از شهر داشته باشند. وقتی اولین بار از تعطیلات خود بیرون میروند، شیلا، رینا، کریستین، کرون و دوستانشان باور دارند تصمیم خوبی گرفتهاند. همه خوشحال و هیجانزدهاند نسبت به ماجراجویی که در پیش دارند. اما بهزودی فضا تغییر میکند. شیلا شروع به دیدن رویاها و پیشدانشهایی درباره وجودی شیطانی میکند که somehow به کودکان خردسال مربوط است. او تصاویر زنی پیر را میبیند که او را میترساند. رخدادهای ناراحتکننده و ترسناک به نظر میرسد در اطراف آنها بیشتر میشود. دوستان بهزودی باور میکنند یکی از آنها منبع شیطانگری است که آنها را آزار میدهد. آیا یکی از دوستان باید برای حفاظت از دیگران خود را فدا کند؟