تورا خوشحال هستی؟ من همواره...
T'es heureuse? Moi, toujours...
زنی تنها در جاده با اتوبوسی فرسوده راه میرود؛ هر شب در مدرسهای یا تالار فستیوال یا میدان نمایش، فیلمهایی از شوهرِِ پدربزرگ بزرگش میبیند که شش سال پیش خودکشی کرده است؛ در سفرهایش با معلمی ناامید، ابله روستایی، دَلقک بیتوهم یا رقصندهای بینفس آرام میکند