ماری سولیل
Marie Soleil
او بیست و پنج ساله است. او سی و پنج ساله است. او یک مهندس کشاورزی جوان است. او یک کلوب شبانه در کاهور را اداره میکند. او یک دونده و پسر زیبایی است. او زیبا و بیرحم است. آنها از یکدیگر خوششان میآید. مردم درباره آنها شایعه میسازند. او پافشاری میکند. او میرود، از ترس اینکه چنین عشق زیبایی خراب شود. او برمیگردد. او میخواهد با او ازدواج کند. او به او میگوید که دیگر ممکن نیست. از روی کینه، او سنگهایی به بوتهها پرتاب میکند. و سپس، بعد از همه، او به خود میآید.